تبلیغات
کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی - خاطرات یک کتابدار

کتابخوان

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:شنبه 23 دی 1396-01:50 ب.ظ

خانۀ ما یک کوچه بالاتر از کتابخانه است. من عاشق کتاب بودم و هر چه به پدر و مادرم می گفتم بروم کتابخانه، اجازه نمی دادند. صبح ها، برایم صبحانه، پنیر و گردو  روی میز می گذاشتند و می رفتند. به من هم می سپردند جایی نروم و منتظر بمانم تا برگردند. موقع رفتن همیشه قول می دادند برایم کتاب بیاورند. ولی باز فراموش می کردند. آنها صبح زود، از خانه بیرون می زدند.می رفتند سرِ کار. شب بر می گشتند. من تنها توی خانه تاریک، نمور و کوچک مان می ماندم. گاهی حوصله ام سر می رفت. می رفتم توی حیاط، توی  باغچه خاک بازی می کردم.چاله چوله درست می کردم.ولی باز نمی توانستم از فکر کتاب بیرون بیایم.

آخر یکروز یواشکی بعد از رفتن پدر و مادرم، رفتم کتابخانه. از درِ پشتی رفتم تا کسی مرا نبیند.خودم را به پنجره ی سبز مخزن کتاب رساندم. از آنجا می توانستم همه کتاب ها را ببینم. سرم را به شیشه پنجره چسبانده بودم و از دیدن کتابها داشتم لذت می بردم که  صدای جیغ و دادِ یک مراجعه کننده در آمد که مرا با انگشت به کتابدار نشان می داد و اسمم را صدا می زد.کتابدار تا چشمش به من افتاد از پشت میز فرار کرد رفت بیرون. ترسوها من را هم ترساندند. از جلوی پنجره دور شدم. رفتم توی محوطه، برای خودم قدم زدم. ظهر شد.خلوت شد. پاورچین پاورچین خودم را به مخزن کتاب رساندم. از ترس اینکه کتابدار  مرا ببیند و دوباره داد و قال راه بیاندازد. یواشکی رفتم  لای قفسه ها قایم شدم. من و این همه خوشبختی، اینهمه کتاب محال بود.کتابدار شیفت عصر آمد. او اصلا از وجود من خبر نداشت. قبل اینکه کارش را شروع کند یک عضو آمد و گفت صفحه اینستاگرام اش را می خواند. با خودم گفتم او خطرناک است. اگر از وجود من توی کتابخانه باخبر شود، فضای مجازی را، پر می کند. جیکم در نیامد. مراجعان می آمدند و می رفتند. او کتاب معرفی می کرد.به یکی پاکت ها، ریموند کارور را معرفی کرد به آن یکی تنهایی پرهیاهو و کودکی بازیافته را. یادم باشد این کتاب ها را  اگر توی کتابخانه پیدا کردم حتما بخوانم. به یکی هم که انگار اصلا کتاب نخوانده بود گفت از کتاب های کودک شروع کند. گفت کتابهای کودک حس خوبی می دهند.

تا این حرف کتابدار را شنیدم خواستم از مخزن اصلی خارج شوم بروم بخش کتب کودکان که دو دختر دبیرستانی که روبروی میز امانت ایستاده بودند، من را دیدند. آنها هم جیغ و داد کردند و کتابدار شیفت عصر را هم از وجود من باخبر کردند.بعد از رفتن آنها کتابدار آمد توی بخش کودک دوری زد، ولی مرا ندید. من با خیال راحت رفتم سراغ کتابها . با اینهمه تعریفی که کتابدار از کتابها می کرد و به اعضا معرفی می کرد کتاب بخوانند. حالا مانده بودم که چکار کنم. بخوانم شان یا بجَومشان.

تصمیم گرفتم اول قسمتی از کتاب، مقدمه و پشت جلد را بخوانم . اگر خوشم آمد تا آخر بخوانم و کتاب را دوباره توی قفسه بگذارم. بشوم موشِ کتابخوان. ولی اگر خوب نبودند بجوم شان. در واقع آنها را وجین کنم و کتابدارها و اعضای کتابخانه را هم از دست این کتاب های بی محتوا خلاص کنم. یک کتابخانه پرمحتوا و با کیفیت تحویل شان بدهم.

پدرمادرم که همیشه آرزوی داشتند، من توی کارخانه پنیر، یا سیلوی گندم مشغول به کار شوم.هنوز از شغل جدید من اطلاع ندارند.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواندن کار روزانه من است

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:شنبه 23 دی 1396-01:47 ب.ظ

خواندن کار روزانه ی من است.روزی یکی دو ساعت می خوانم. اگر نخوانم ذهنم کدر می شود. سیاه می شود و جِرم می گیرد.

 توی ذهنم، یک کمپین برای خودم با عنوان "گوشی ات را توی محل کار یا خانه جا بگذار" راه انداخته ام. تنها عضوش هم خودم هستم. گاهی گوشی ام را توی خانه جا می گذارم تا توی کتابخانه بتوانم بهتر به کارهایم برسم و گاهی هم توی کتابخانه.

این سه روز تعطیلی، گوشی ام را کتابخانه جا گذاشتم و نشستم بکوب کتاب خواندم. اوجِ خواندنم، روز جمعه بود. خانه ام از اینکه روز جمعه، خانه بودم، تعجب کرده بود. از صبح زود، با آخرین شماره مجله عروسک سخنگو، شماره 306 از صفحه 102،از پاسخ های زری نعیمی به نامه ها شروع کردم. احساس می کردم زری مهمان من است. چای دم کرده ام. با انجیر خشک، برگه زردآلو  و توت خشک که تابستان از باغ جمع کرده ام، پذیرایی می کنم. روی مبل کنار هم  نشسته ایم و داریم با هم گپ می زنیم. او برایم از فرق «حساس» با «احساساتی» می گوید. زری می گوید:«حساس» یعنی مراقب.یعنی چشم های باز و تیز داشتن. یعنی قدرت دیدن و شناختن.«احساساتی»یعنی کسی که با تعریف و تمجید و توجه ذوق می کند و هیجان زده می شود و وقتی اینها نباشند، دمغ می شود و افسرده و اعتماد به نفسش را از دست می دهد.«حساس» یعنی کسی که خودش خودش را جدی می گیرد. به خودش و کارهایش اهمیت می دهد... وقتی به کارت حساس باشی، احتیاج به آقابالاسر نداری، تا او کارت را بررسی کند و ارزیابی. خودت، ناظر می شوی...»

همه ی روز را خواندم و سابیدم. یک خانه تکانی حسابی لابلای کتابخوانی کردم. کتاب "فرمین، موش کتابخوان" را تا فصل چهار خواندم. بعد رفتم ظرف ها، هود و سینک را سابیدم. کتاب "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" که تمام شد رفتم سراغ گل ها و برای شان رادیو آوا گذاشتم. برگ های زردشان را کَندم و آب دادم. گل هایم از بس رادیو آوا گوش داده اند، شبیه رضا صادقی و امین الله رشیدی شده اند.

مجری رادیوآوا در فاصله پخش آهنگ بعدی می گوید:«آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند. آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند.. »من و گل هایم با هم می گویم این مطلب تکراری است. حتی این گل فضول که رفته بالاترین قسمت جاگلدانی نشسته و همیشه از پنجره به بیرون سرک می کشد و خیلی حواسش به رادیو نیست، فهمیده تکراری است. ولی مجری بدون توجه به اعتراض ما ادامه می دهد و می گوید:« آدم های كوچك پشت سر دیگران سخن می گویند.» و من همیشه دوست داشته ام ساعت ها به حرف های آدم هایی که درباره ایده ها سخن می گویند، با دقت گوش کنم و خسته نشوم.

میوه ها را می شورم. آنه فرانک می خوانم.کلم بنفش ها را ریز می کنم. سفرنامه ظهیرالدوله به پاریس را، از کتاب "پاریس از دور نمایان شد"، می خوانم. هال و آشپزخانه را جارو می کشم و اریش کستنر می خوانم.

وقتی شب شد. جمعه ام تمام شد. تعطیلی ها به آخر رسید. خانه ام، قلبم و  ذهنم برق می زدند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهانه های تاخیر

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1396-05:28 ب.ظ


بعضی از بچه های کتابخانه، وقتی کتاب ها را با تاخیر طولانی برای تحویل می آورند. قبل از اینکه از آنها بپرسم برای چه کتابها را دیر آورده اند.( معمولا هم از کسی نمی پرسم ولی خودشان، انگار بهانه ای را در ذهن شان آماده کرده باشند) می گویند مادربزرگ شان فوت کرده، عزادار بوده اند و نتوانسته اند کتاب ها را به موقع بیاورند. یکی که یادش رفته بود پارسال تابستان بهانه تاخیر کتابها را  فوت مادربزگش عنوان کرده، امسال هم همین را گفت. خاطرم بود، ولی چیزی نگفتم. پسرخاله اش که همراهش آمده بود، لو داد که مادربزرگ ها، خوشبختانه سالم و سرحال هستند.

همین بچه ها، قد می کشند، بزرگ می شوند. سبیل در می آورند، دانشگاه می روند. دوباره عضو کتابخانه می شوند. همراه با بزرگ شدن و سبیل  درآوردن، بهانه تاخیرکتاب ها یشان هم  تغییر می کند. علت تاخیر صدو بیست روزه، خود را شروع فصل امتحانات، گرمی یا سردی هوا، بارش برف، باران و تگرگ، گذراندن امتحانات سخت ... بیان می کنند.انگار کارشناس هواشناسی هستند و آن طرف میز امانت ایستاده اند و دارند خبر آب و هوا را به اطلاع عموم می رسانند:

«با توجه به فرارسیدن فصل امتحانات و برودت هوا و سیستم پر فشاری که به خاطر مطالعه نکردن درس ها در طول ترم وارد شده، از شما عزیزان خواهشمندیم تا صدو بیست روز، به کتابخانه نرفته و  از پس دادن کتابها، جدا خودداری کنید.» 

بعضی هم از راه نرسیده، کیف پول و هر چه کارت بانک توی کیف شان دارند، بیرون می کشند. مثل فنر، خم و راست می شوند. تعارف می کنند که چقدر باید پرداخت کنند. اگر لازم است چک بکشند. طوری اصرار می کنند که من فکر می کنم اگر از آنها جریمه نگیرم. عذاب وجدان  آنها را خواهد کشت. مجبور می شوم و مبلغ جریمه را  که  مثلا سه هزار تومان است، می گویم. همانطور در حالت خمیده، طلب تخفیف می کنند. می گویم شما نصف دیرکرد، هزار و پانصد تومان بدهید، کافی است. آخرش ته جیب شان یک پانصد تومانی پیدا می کنند و همان را می دهند. 

زن های خانه دار و غیر خانه دار هم آنقدر از قسط و قرض  و شهریه  دانشگاه بچه ها و کرایه خانه می نالند که  احساس می کنم  صد برابر جریمه باید به آنها  کمک کنم . بعضی هم خودشان را به بالاها متصل می دانند که فلان مدیر که هیچ ربطی به ما و جریمه ندارد، مثلا پسرخانه اش است. بازنشسته ها هم همه قدرنشناسی های در طول مدت خدمت شان، را با ندادن جریمه جبران می کنند.  بعضی هم، هر وقت شیفت من است،می آیند تا جریمه ندهند. به خیلی ها هم اصلا جرات نمی کنم بگویم جریمه شده اید. همه سیستم اداری و مدیریتی و فرهنگی را زیر سوال می برند. بعضی هم فکر می کنند جریمه ها را ما برای خودمان برمی داریم.  فرزین ...هم می گوید جریمه دیرکرد کتاب، مثل مهریه است کی داده، کی گرفته .

و اینگونه بود که همه جریمه ای که من در یک روز  توانستم بگیرم، همان پانصد تومان ته جیب آقای باکلاس فنری بود. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوستی شماره حساب ...

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-05:34 ب.ظ

 دوستی، شماره حساب می خواهد تا مبلغی به حسابم واریز کند و من  برای کتابخانه بر اساس نیازِ مراجعان،کتاب بخرم. می گوید دلش می خواسته به یک جای فرهنگی کمک کند. به این نتیجه رسیده برای کتابخانه عمومی که سالها خودش آنجا عضو بوده و از کتابهایش استفاده کرده،کتاب بخرد تا همه بتوانند از کتابها استفاده کنند. این کار فرهنگیِ سنجیدۀ او، خیلی خوشحالم  می کند.

 این اقدامِ دوست مهربان و عضو فعال کتابخانه باعث می شود تا افراد دیگری را که طی این سالها به کتابخانه کمک کرده و یا کارخاصی انجام داده اند، در ذهنم  مرور کنم و یادشان کنم.  قبل از همه، یاد آن سربازی می افتم که حدود پانزده سال پیش، وقتی یک کتابدارِ تازه کار، کمی ترسو و محتاط  بودم. یک بسته ی کوچکِ مستطیل شکل که روی آنرا هم با روزنامه،کادو پیچی کرده بود، برای اهدا آورد.گفت این کتابی است که من هر کتابخانه ای رفتم آنرا نداشتند.تصمیم گرفتم یکسری کاملِ آن را بخرم و به کتابخانه اهدا کنم.گفت بسته را بعد از اینکه من رفتم باز کنید. ترسیدم. با خودم گفتم نکند ماده منفجره ای چیزی داخلش باشد.  بسته را با کمک بچه های کتابخانه،. با احتیاط باز کردیم. ترقه و ماده منفجره ای در کار نبود. محتوای بسته، یک دوره سه جلدی شاهنامه فردوسی به نثر بود. نمی دانم چرا اصرار داشت بعد از رفتن اش باز کنیم.

 حالا هر وقت آن کتاب ها با جلد کالینگور سبز و قهوه ای را توی قفسه ادبیات می بینم، یاد آن سرباز می افتم که احتمالا الان برای خودش فرزندانی دارد و قفسه کتابی که پر است از داستان های شاهنامه و هر شب یک قصه از آنرا برای بچه هایش می خواند. و هر وقت هم می خواهد به کسی کتابی هدیه بدهد می گوید بعد از رفتنِ من باز کنید.

یاد خانم محمدی می افتم که چند سال پیش، حق عضویت تعدادی از بچه های بی بضاعت را داده بود و ما آنها را رایگان عضو می کردیم.

از عضوی که اشتراک یکساله، روزنامه محلی"اتفاقیه" را برای کتابخانه خریده. و از آقای حصاری که کتابهای پاره پوره را می برد توی خانه اش صحافی می کند و برمی گرداند، یاد می کنم.

آن روز را هم به خاطر می آورم که مونا برای کادوی تولد دوستش، او را عضو کتابخانه کرد. به من سپرد تا کارت عضویت را همان روز تولدش صادر کنم. من هم یک جلد از کتاب "استاد عشق"که درباره زندگی پرفسور حسابی است و اداره فرهنگ و ارشاد، تعداد زیادی از آن کتاب را برای اهدا به اعضای فعال داده بود، کادو کردم . همراه با یک گل رز که از حیاط چیده  بودم.کارت را تقدیم اش کردم. دوست مونا هنوز هم آن هدیه تولد را بهترین هدیه تولدی می داند که تابحال دریافت کرده. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گفتگوهای طنزآمیز

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-05:31 ب.ظ

سکوت ِسنگین فضای کتابخانه، میز و صندلی‌های یکدست و قفسه‌های چوبی قهوه‌ای، انگار یونیفرم نظامی تن‌شان کرده‌اند و بدون کوچک‌ترین حرکتی خبردار ایستاده‌اند تا اعضای کتابخانه از آنها سان ببینند؛ به‌خودی خود، فضای كتابخانه را رسمی و سنگین می‌كنند. اگر من هم بخواهم، جدی و رسمی با اعضا برخورد كنم، می‌شوم فرمانده و اینجا هم می‌شود پادگان.

برای كاستن از سنگینی این فضا و اینكه بچه‌های كتابخانه راحت بتوانند با من و كتابخانه ارتباط دوستانه برقرار كنند و یاد پادگان نیفتند از گفت‌وگوهای طنزآمیز برای ارتباط با آنها استفاده می‌كنم؛ مثلا اینكه یك‌بار، یكی از اعضا گفت: «ببخشید كتاب تیمور لنگ رو دارین؟» به جای اینكه بگویم قبل از شما یك نفر آن را به امانت برده، گفتم: «مگه توی راه كه داشتید می‌اومدید ندیدین؟» گفت: «كی؟» گفتم: «تیمور لنگُ. همین الان قبلِ شما یه نفر دستش روگرفت و لنگان لنگان با خودش برد. هر چه گفتم یه دور روز بمونه پاش خوب شه قبول نكرد كه نكرد». غش كرده بود از خنده.

داشتم چای می‌خوردم، یكی گفت:«آبنبات هل‌دار رو دارین؟» گفتم: «آره داریم پسته‌ای‌شم داریم». بعد اشاره كردم به قندان روی میز امانت. گفتم: «توی قندونه بردارید». پشت تلفن پرسید: «پایی كه جا ماند رو دارین؟» گفتم: «نه به خدا هیچ پایی اینجا جا نمانده». خندید و آمد كتابخانه عضو شد. كتاب‌های دیگری امانت برد تا اینكه بعد از یك سال آن كتاب هم رسید. آن یكی وقتی خاطرات یك الاغ را زیر باركدخوان گرفت تا ثبت شود گفتم: «ببر این كتاب رو بخون ببین این الاغ چقدر دلش از دست ما آدم‌ها پره».

تازه واردها، وقتی شرایط عضویت را می‌پرسند، می‌گویم:« شماره ملی، یه قطعه عكس می‌خواد با 5 هزار و 500 تومن كه پول یه پفك هم نمی‌شه، به همین راحتی». وقتی عضوشان می‌كنم، بعضی‌ها سخت‌شان است حق عضویت بدهند و دنبال تخفیف هستند. همیشه هزینه‌كردن برای كار فرهنگی سخت بوده. مشخصات را كه وارد سیستم می‌كنم، می‌پرسند:«تمام شد؟» انگار باورشان نشده باشد كه به این سرعت عضو شده‌اند و می‌توانند كتاب امانت ببرند.دوباره می‌پرسند: « تمام شد؟» می‌گویم: «آره تموم شد، دیدی درد نداشت. فقط آن قسمت كه داشتی حق عضویت می‌دادی به‌اندازه سر سوزن درد داشت كه اون هم حل می‌شه به‌زودی».

از لبخندهایشان موقع تحویل كتاب می‌فهم‌ام تأخیر طولانی دارند. می‌گویم: «حكم شما دیگر از جریمه نقدی گذشته باید یك قانون جدید بگذاریم؛ یا باید كتاب اهدا كنید یا یك نفر دیگر را عضو كتابخانه كنید و یا كتاب‌های پیشنهادی من را بخوانید. دست از خواندنِ كتاب‌های موجی و عامه‌پسند بردارید. و خلاصه‌اش را برایم بگویید». خیلی‌ها این 3 گزینه را به گزینه اول، جریمه نقدی ترجیح می‌دهند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کتابخوان درسخوان کاری

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-05:28 ب.ظ


چشم های کنجکاو و کودکانه اش طاقت ماندن پشت ویترین عینک را ندارند. مثل دو پسر بچه دوقلوی همسان و وروجک هستندکه تقلا می کنند از پشت ویترین بپرند بیرون.  بروند داخل مخزن کتاب، لابلای کتابها، دور بزنند و از همه چیز سر دربیاورند. عینکش را روی چشم هایش بالا پایین می کند. طوری که نگذارد آن وروجک ها بپرند. مستقیم می آید طرف میز امانت و می گوید:« می خواهم عضو کتابخانه شوم.»

این جمله را هر روز  چندین بار در محیط کارم می شنوم و خیلی دوستش دارم. می خواهم عضو کتابخانه شوم یعنی می خواهم پیشرفت کنم، به انسانیت، تعالی و کمال برسم، می خواهم فردی مفید برای جامعه باشم، می خواهم خودم، جامعه و کشورم را بشناسم، آرامش داشته باشم، می خواهم آگاه باشم، آزادی و حق انتخاب داشته باشم.می خواهم بر ناآگاهی و نادانی غلبه کنم ....

شرایط عضویت را می گویم. عضو می شود. سالها عضو خوب و فعال کتابخانه ما می ماند تا اینکه دانشگاه  قبول می شود و از این شهر می رود.

 از آن بچه کتابخوان درسخوان کاری های کتابخانه است. "کتابخوان درسخوان کاری"، اصطلاح من درآوری است و به اعضایی که در کنار مطالعه درسی و دانشگاهی به مطالعه تفننی، ادبی، هنری .. هم می پردازند، و در عین حال کار می کنند و مهارتی را هم یاد می گیرند، بهانه کمبود وقت را نمی آورند، اطلاق می کنم. در این روش، نه آنقدر غرق مطالعه غیر درسی، رمان و شعر می شوی که هر کس تورا می بیند یاد کارمندهای بایگانی می افتد. انگار همه خوانده هایت را توی ذهنت بایگانی کرده ای و از آن استفاده نمی کنی و نه آنقدر، سرت توی کتابهای درسی است که دکتر مهندس می شوی، بدون داشتن مهارتهای ارتباطی. همزمان ادامه تحصیل می دهی، دانشگاه می روی، درس می خوانی، کتاب می خوانی و مهارت های فردی و اجتماعی را یاد می گیری و کار هم می کنی.

بعد از سالها، چند روز پیش دوباره به کتابخانه می آید تا سری به من و کتابخانه بزند. از خودش می گوید؛ اینکه دانشجوی دکتراست. کارآفرین شده و یک شرکت تولیدی دارد و کارمندانی که برایش کار می کنند.

 می دانستم آن چشمان تیزبین بالاخره روزی از پشت ویترین می پرند و می روند تا دنیای جدیدی کشف کنند و نگاهی متفاوت به جهان داشته باشند. از دیدارش خوشحال می شوم. مثل معلمی که بعد از سالها دانش آموز زرنگ کلاسش را می بیند که پیشرفت کرده و برای خودش کسی شده، به داشتن عضوی مثل او افتخار می کنم. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کتابدارها به بهشت ...

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-05:27 ب.ظ

اگرکتابخانه ما را یک فیلم سینمایی فرض کنید. اسم فیلم را هم مثلا "کتابدارها به بهشت نمی روند"یا "هیس! کتابدارها فریاد نمی زنند"، بگذارید. لابد من که پشت میز امانت نشسته ام، راوی این فیلم سینمایی می شوم.  

همزمان با تیتراژ شروع فیلم، یک نمای کلی از کتابخانه، از روبرو، از پیاده رو، نشان داده می شودکه من از همانجا روایت فیلم را شروع می کنم. دوربین از نرده ها می گذرد. نزدیک تر می آید. وارد کتابخانه می شود. ابتدای فیلم، دوربین روی جمعی از پشت کنکوری ها که حکم سیاهی لشگر را دارند و خیلی ها آنها را شخصیت های اصلی فیلم می پندارند، زوم می کند. آنها را تا پایان فیلم همه جای کتابخانه، سالن مطالعه، بخش نشریات، مرجع و حیاط کتابخانه می بینیم. گاهی آنها را سه چهار تایی داخل راهرو، کنار قفسه نشریات می بینیم که دارند یک ویدئو در فضای مجازی  تماشا می کنند و صدای خنده شان، سکوت را، با اینکه قرار است این فیلم، یک فیلم ساکت و بی سرو صدا باشد، می شکنند. بعد از دیدن سیاهی لشگرها، دوربین  می رود روی تیپ ها؛ پیرمردی که هر روز صبح زود برای خواندن روزنامه می آید. پسرجوانی با ریش و موی بلند که روبروی قفسه کتب هنری ایستاده و کتاب می خواند.  پیرمردی که آخر وقت روزنامه های تاریخ گذشته را توی جیبش می تپاند و فرار می کند. زن خانه داری که  رمانهای عامه پسند ایرانی و کتاب های آشپزی را تحویل می دهد و دوباره یکسری دیگر رمان و کتاب های آشپزی امانت می گیرد.

کم کم شخصیت های اصلی که مثل فیلم های پست مدرن لابلای تیپ ها و سیاهی لشکرها پنهان شده اند، نمایان می شوند.  مادربزرگی که هرسال با شروع فصل تابستان، با نوه دختری و پسری اش، نازنین و فرهام به کتابخانه می آید. آنها را عضو می کند. برایشان کتاب امانت می گیرد. تا آخر تابستان آنها را در آمدن به کتابخانه همراهی می کند.

معلمی که برای اینکه در دانش آموزانش انگیزه مطالعه ایجاد کند. با آنها توی کتابخانه قرار می گذارد و کتاب معرفی می کند. مشاوری که هر از گاهی برای مشاوره رایگان به مراجعان به کتابخانه می آید. خیری که کودکان بی بضاعت را عضو کتابخانه می کند. مادری که کتابهای معماری فرزندش را بعد از او به کتابخانه اهدا می کند. دختری که برای تولد دوستش، کارت عضویت کتابخانه را به او هدیه می دهد. نوجوانی که همه تلاشش را می کند تا دوستانش عضو کتابخانه شوند.کتاب بخوانند و...

رفتارها، کنش ها، دیالوگها  و کارهای شخصیت های اصلی این فیلم، همیشه در ذهن منِ راوی و همه  بینندگان ماندگار خواهد شد. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فیل در تاریکی

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-12:20 ب.ظ

بعضی از اعضای کتابخانه، فکر می‌کنند ما علامه دهر هستیم؛ هر چه آنها می‌پرسند، ما باید بلد باشیم؛ همه کتاب‌‌ها را خوانده باشیم و از محتوایشان مطلع باشیم.

از آن طرف هم، بعضی از كنكوری‌ها فكر می‌كنند ما دیپلم‌مان را به زور گرفته‌ایم و از سرِ بیكاری آمده‌ایم اینجا نشسته‌ایم تا برای آنها، مهتابی‌های سوخته را تعویض كنیم و برگه آچهار و دستمال كاغذی بدهیم.

بعضی هم ما را با كیسه سیب‌زمینی اشتباه می‌گیرند و بدون اینكه سلامی بدهند و علیكی بشوند از كنارمان رد می‌شوند، می‌روند داخل مخزنِ كتاب.

بعضی فكر می‌كنند كه شاعر، نویسنده یا مدرس داستان‌نویسی یا چیزی در همین مایه‌ها هستیم؛ خانم نویسنده، خانم نویسنده می‌كنند و نوشته‌هایشان را می‌دهند بخوانی و نظر بدهی. جوگیر می‌شوی و می‌گویی برای نویسنده خوب شدن باید بخوانید بخوانید و باز هم بخوانید. ادامه می‌دهی كه یك داستان خوب علاوه بر عناصر داستان، باید بتواند حس خوبی به خواننده بدهد، احساساتش را برانگیزد و با شخصیت داستان همذات‌پنداری كند و... . همینطور نویسنده‌وار داری سخنرانی می‌كنی كه یكی از اعضا، از داخل سالن مطالعه بیرون می‌آید كه مهتابی بالای سرش سوخته و الا و بلا همین الان باید تعویض شود.

تو از جلد مدرس داستان‌نویسی بیرون می‌آیی، مهتابی به‌دست می‌روی داخل سالن مطالعه و مهتابی را نصب می‌كنی.كنكوری‌ها كه همه در دل‌شان، خودشان را دكتر یا مهندس صدا می‌زنند عمرا برای كمك بیایند. از داخل سالن مطالعه با مهتابی سوخته و كلی كاغذ چرك نویس و پوسته شكلات كه از روی میزها جمع كرده‌ای، بیرون می‌آیی. در همان حین، یك عضو دیگر از راه می‌رسد و تو را استاد، خطاب می‌كند. می‌خواهد نظریه حوزه عمومی و نظریه‌های جامعه‌شناسی و روانشناسی را برایش به زبان ساده توضیح بدهی. می‌گوید هرچه می‌خواند بیشتر گیج می‌شود.

بعضی هم فكر می‌كنند ما روانشناس یا حقوقدان هستیم. همه اختلالات یادگیری و تحصیلی فرزندان‌شان و اختلافات خانوادگی، قوانین ازدواج و طلاق را از ما می‌پرسند.

خیلی‌ها هم فكر می‌كنند وظیفه ما، فقط این است كه یك كتاب امانت بدهیم و پس بگیریم.بعضی از عضوها هم هستند كه به‌خاطر كتاب‌هایی كه معرفی كرده‌ای و آنها خوانده‌اند، تشكر می‌كنند. چند روز پیش یك عضو به‌خاطر كتاب «یادداشت‌های ممنوعه» كه معرفی كرده بودم، تشكر كرد و گفت از وقتی این كتاب را خوانده كمتر به دختر نوجوانش گیر می‌دهد. لذتبخش‌ترین قسمت كار كتابداری همین است كه به اعضا كتاب معرفی كنی و آنها بخوانند و لذت ببرند.

تعریف‌ها و قدردانی‌های اعضا از معرفی‌هایت، تو را پر از حسِ خوبِ مفید بودن و لذت از كار می‌كند؛ تو را تا عرش می‌‌برد.درحالی‌كه تا عرش، تا بالای ابرها رفته‌ای و برای خودت روی ابرها نشسته‌ای و لبخند می‌زنی، یكدفعه یك زن خشمگین از راه می‌رسد. طناب ناسزایش را روی ابرها می‌گستراند. تو را از آن بالا می‌كشاند پایین پشت میز امانت. كتاب‌ها را روی میز پرت می‌كند و با عصبانیت می‌گوید چرا به دخترش فلان كتاب را داده‌ای كه بخواند؟

ما كتابدارها، مثل فیل در تاریكی هستیم. یكی دستش به خرطوم‌مان می‌خورد، می‌گوید ناودان است، آن یكی می‌گوید ستون است و... .
و هر كسی هم از ظن خود یارِ ما می‌شود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنج تایی ها

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-12:18 ب.ظ

هرروز پنج‌تایی سرظهر، مستقیم از مدرسه می‌آیند.از همان در ورودی كتابخانه، توی حیاط شیطنت‌هایشان را شروع می‌كنند؛ گل‌های رز حیاط را می‌چینند. آب به روی هم می‌پاشند و كیف هم را می‌قاپند. تصویر شیطنت‌هایشان را كه توی در شیشه‌ای مخزن كه روبه‌روی میز امانت است، از پشت میزامانت می‌بینم. این در سكوریت مخزن، حكم دوربین مدار بسته را برای ما دارد. هر كسی، بخواهد از پشت میله‌ها، از پیاده‌رو به طرف كتابخانه بپیچد و وارد حیاط كتابخانه بشود تا به مخزن كتاب برسد، من و همكارم، انعكاس تصویر او را از توی در سكوریت می‌بینیم. یك‌بار، یك عضو كه كتاب‌هایش تأخیر طولانی داشت. یواشكی كتاب‌ها را آورد و روی میز مطالعه نشریات گذاشت و رفت. تصویرش را دیدم. به روی خودم نیاوردم. یا آن یكی، چند تا مجله از بخش نشریات بی‌اجازه برداشت و رفت. اگر مسئولی بخواهد بازدید سرزده از كتابخانه داشته باشد، ما مثل زلزله، چند ثانیه زودتر، متوجه آمدنش می‌شویم.

وقتی پنج‌تایی‌ها، با سر و صدای زیاد به میز امانت می‌رسند، سلام می‌دهند و سریع از مخزن یك به مخزن دو می‌روند تا از جلوی چشم من دور باشند و بیشتر شیطنت كنند. مخزن یك و دو كه می‌گویم فكر نكنید كه از یك كتابخانه خیلی بزرگ حرف می‌زنم. مخزن یك، 80 متر بیشتر نیست، مخزن دو هم قسمتی از سالن مطالعه پسرهاست كه با پارتیشن و قفسه جدایش كرده‌ایم و اسمش را گذاشته‌ایم مخزن دو. یك زیرپله 6 متری روبه‌روی مخزن یك داریم كه 3500 نسخه، كتاب كودكمان را آنجا چیده‌ایم. نقاشی‌ها و كاردستی‌های بچه‌ها را به دیوار شیب‌دار زیر پله چسبانده‌ایم. كل كتاب‌هایمان هم تقریباً 32 ‌هزار جلد است. البته مثل مادرهایی كه بچه‌هایشان را دكتر یا مهندس صدا می‌زنند، من هم كتابخانه‌ام را ملی صدا می‌زنم، گاهی‌ وقت‌ها كه مراجعان می‌پرسند كتاب‌هایتان در چه حد است می‌گویم: «در حد كتابخانه‌ ملی!»؛ می‌خندند.

خلاصه آن‌قدر از این مخزن به آن مخزن می‌روند و شیطنت می‌كنند كه صدایم درمی‌آید و به آنها می‌گویم اینقدر دور نزنند. یك یا دو روز در هفته را كه تكالیف درسی‌شان كمتر است برای آمدن به كتابخانه بگذارند، اگر هر روز بیایند احتمال دارد شیطنت‌هایشان خسته‌ام كند. ولی اگر هفته‌ای یك‌یا دوبار بیایند، هم وقت كافی برای خواندن همه كتاب‌هایی كه امانت گرفته‌اند، دارند، هم من از آمدن‌شان لذت خواهم برد.

با همدیگر مشورت می‌كنند. یكشنبه را انتخاب می‌كنند. حالا هر یكشنبه، یكراست از مدرسه به كتابخانه می‌آیند. مستقیم می‌روند بخش نوجوانان. كمتر شیطنت می‌كنند، بیشتر برای انتخاب كتاب رقابت می‌كنند، كتاب‌هایی را كه خوانده‌اند به همدیگر معرفی می‌كنند. گاهی‌وقت‌ها در بخش نوجوانان می‌نشینند و درباره كتاب‌هایی كه خوانده‌اند باهم حرف می‌زنیم. من هم كتاب‌های متناسب با سن‌شان مثل كتاب‌های طنز و تخیلی كه نوجوان‌ها خیلی به آنها علاقه دارند، معرفی می‌كنم.
حالا یك جلسه‌6نفره غیررسمی نقد و بررسی و معرفی كتاب داریم.
یكشنبه هر هفته منتظرشان هستم
.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک عده هستند...

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:پنجشنبه 18 آذر 1395-08:44 ق.ظ

یک عده هستند،عضو می شوند.کتاب امانت می گیرند و می روند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. تلفن که می کنیم، بیشتر وقتها خاموشند. هنوز چشمم دنبالِ کتاب "شاخه زرین" است که مجتبی ... برد،دیگر نیاورد و بعد هم برای همیشه رفت شیراز. یا آن عضو دانشجوی معماری، پنج جلد کتاب خوب و مرجع معماری مان را که یکی یکی از این و آن گرفته بودم،امانت گرفت و نیاورد. 

 کتابهایی را که خودم به شان علاقه دارم و برای کتابخانه تهیه کرده ام،وقتی عضوی ناآشنا آنها را امانت می برد،دلم هم با کتابها می رود. توی هال و یا اتاقشان،گوشه ای کز می کندتا کتابها خوانده شوند و دوباره برگردند. هر عضوی، دلیلی برای پس ندادن و تاخیر دارد. یکی مادر بزرگش فوت شده و عزادار بوده، یکی یادش رفته، یکی گم کرده، داده به دوستش، از روی دو چرخه افتاده،کتاب درسی بوده تا آخر ترم نگه داشته، مسیرش دور بوده، از اینجا رفته اند، از ترس جریمه شدن و ترس از کتابدار نیاورده، دیر شده رویش نشده و ... کتاب" و نیچه گریه کرد" و "لطفا گوسفند نباشید" که کتابهای پر مخاطبی هم هستند. یک نفر برده، پانصد و بیست روز تاخیر دارد. هر وقت زنگ می زنم، می گوید همین الان کتابها را  می آورم .کلی معذرت خواهی و همین الان همین الان می کند که من فکر می کنم، همین الان با جتی، هلیکوپتری چیزی می آید و  روی پشت بام کتابخانه می نشیند.از پله های پشت بام پایین می آید. از کنار دفتر مدیر کل رد می شود و می آید کتابخانه و کتابها را تحویل می دهد. هر صدای گُرگُری که می آید ما فکر می کنیم  صدای هلیکوپتر آن عضومان است.

یک گروه هم هستند که ظاهرا اهل شعر و هنر هستند. کتاب را که امانت می برند، با افتخار اعلام می کنند که نمی آورند.این کتابها را غنیمتی می دانند که در جنگ و جدال با دولت و کارمندان دولت، که به نظرشان،از هنر، شعر و ادبیات هیچ حالی شان نمی شود،گرفته اند و حق مسلم خود می دانند و نمی آورند.یک عده هم، هرجا می بیننت، می گویند، کتابهایم را تمدید کنید، توی خیابان، تاکسی، عزا، عروسی، فضای مجازی.برایشان هم فرقی نمی کند یکسال از موعد بازگشت کتاب گذشته باشد یا یک هفته.
اما با وجود همه ی آن بالایی ها،یک عده هم این پایین هستند که حواسشان به کتابخانه مان هست. یک کتاب خوب که از اینجا امانت می برند. در کنارش چندکتاب خوب و ارزشمند اهدا می کنند. نسبت به کتابخانه احساس مسئولیت می کنند،می دانند اگر قرار است درک هنری و شعری و آگاهی عموم مردم بالا برود، یک راهش،همین کتابخانه عمومی است. کتاب خوب اهدا می کنند و کتابخانه را زنده و پویا نگه می دارند.
ممنونم از آقای بیتا، خانم شجاعی و یاسمن عزیز بابت اهداء کتب" هنرشفاف اندیشیدن" و " مبانی جامعه شناسی هنر"، " گزارش آدم ربایی" مارکز و ... متشکرم از آقای احمدپناه که همین هفته صد جلد کتاب خوب اهدا کردند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حوقه

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:یکشنبه 25 مهر 1395-11:56 ب.ظ

توی حیاط خانه ی پدری ام، یک انباری بزرگ و نوساز هست که زمستان ها سرش خیلی  شلوغ و  پر از سیب زمینی و پیاز، حبوبات  ... می شود. ولی تابستان ها همینطور بیکار و علاف مثل سگی افسرده گوشه ی حیاط  می افتد و چرت می زند. هر کس از کنارش رد می شود چیزی طرفش پرت می کند.  پر از خرت و پرت و آت آشغال می شود؛سبد خالی میوه،بیل و کلنگ،جزوه درسی،لباس ها و فرش های کهنه، پلاستیک های گلخانه،دون مرغها،دبه های خالی خیارشور و رب، گلدان های خالی...
امسال، تابستان کلا چرتش را به هم می  زنم. توی گلدانهای خالی گل می کارم وکنار درِ ورودی اش می گذارم. بقیه وسایل  را گوشه ای مرتب می چینم. دار گلیمم را وسطش برپا می کنم.آخر هفته ها که روستا هستم،می بافمش.با صدای هر شانه ای که بر روی گلیم می زنم. چرتش می پرد و زوزه ای می کشد. نخ های رنگی رنگی را از لای انگشت هام از  میان تارها و پودها رد می کنم و نقش گولّک، پرّک و بویه گزه می زنم. او از اینهمه نقش و رنگ لذت می برد و زوزه ای بلندتر و  شادمانه سر می دهد. دو در دارد. یک درش به حیاط باز می شودو آن یکی به کوچه.بالای درِ رو به حیاطش یک شاخه ی انگور هست که تازگی ها به داخل انباری سرک می کشد و انگورهایش را به رخ گلیمم می کشد.از درِ کوچه هم، صبح ها آفتاب خودش را روی گلیمم می اندازد. فکر کنم  انگور و آفتاب  عاشق گلیمم شده اند.رقیب هم هستند.ولی من دختر گلیمی ام را به انگورجماعت  و آفتاب جماعت  نمی دهم.آفتاب،پیر و چروکیده اش می کند و انگور زنجی اش.
صبح ها به صدای پای گوسفندها که از کوچه رد می شوند و به چرا می روند،و صدایشان توی انباری می پیچد،گوش می دهم .عصرها به صدای شادی و دعوای بچه ها و شبها هم صدای آب که برای آبیاری کلم ها و فلفل دلمه ها ... از وسط کوچه می گذرد.

گاهی وقتها، درِ آهنیِ رو به کوچه را نیمه باز می گذارم. بچه ها یکی یکی می آیند و کتابهایی را که از کتابخانه مان برده ام و دورتا دور گلیم چیده ام، انتخاب می کنند و می خوانند. همیشه بچه ای اینجا روی این تشک کنار گلیم هست که کتاب می خواند و لذت گلیم بافی ام را دو چندان می کند.دختر انیس "خانم کوچولوها و آقا کوچولوها" را می خواند، مریم" قصه ی ما مثل شد" زهرا "قصه های مجید" را و  دختر شهناز "دخترک کبریت فروش" را می خواند... قصه ی کتابهایی را که خوانده اند، برایم تعریف می کنند. نخ ها را مرتب می کنند و به گلدانها آب می دهند.  گزارش یک هفته شیطنت ها و آتیش هایی که سوزاندند،می دهند. بچه های گل پری، وقتی مادرشان رفته بوده کوه گینه گندم درو کند.  یواشکی شیر و کاکائو برداشتند و بستنی درست کردند  و هر سه مسموم شدند. به برنامه کودک زنگ زدند و قبض شان زیاد آمده و یا اینکه بچه ها را توی حیاط شان جمع کردند وبا گل و سنگ و آجر خانه دست کردند... زنهای همسایه هم کنارِ دار می نشینند و دردل می کنند و از مشکلاشان می گویند.به زن ها پیشنهاد بافت گلیم و کیف های سنتی می دهم. برای رب هاشان مشتری پیدا می کنم. لباسها و لوازم تحریر اهدایی دوست هایم را بین بچه های نیازمند تقسیم می کنم.خلاصه اینکه، انباری دیگر آن قابلیت انبار بودن و چرتونگی خودش را ازدست داده و برای خودش یک مجتمع فرهنگی هنری... شده، فقط مانده یک فیلم سینمایی پخش کنم که آن هم خواهرم می گوید خودت فیلم سینمایی هستی. می ترسم قیافه بگیرد و دیگر سیب زمینی پیازها را توی خودش راه ندهد.  
پدرم وقتی این همه بند و بساط من را می بیند. می گوید. گنم حوقّه چخارتددینگ، خلقه دوریه یِقِدِّنگ . یعنی باز حوقّه در آوردی و مردم رو دور خودت جمع کردی . حوقه یعنی کسی که کارهای عجیب و غریب می کند و مردم دورش جمع می شوند. مثل مارگیرها و شعبده بازها. 
@maryamgerivani1358



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همزاد

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:چهارشنبه 7 مهر 1395-09:06 ق.ظ

پشت میز امانت نشسته ام،دستم را زیر چانه ام زده ام.و به آدم هایی که لابلای قفسه ها،کتاب انتخاب می کنند و حواس شان به من نیست،خیره می شوم.شخصیت های متفاوتی دارند.بعضی آرام،ساکت و تودار،بعضی هم پرانرژی،عاشق و شادند.حتی اگر هیچ حرفی نزنند از روی کتابهای انتخابی شان می توانم رفتار، افکار و شرایطی که در آن هستند، حدس بزنم. گاهی هم فکر می کنم،بعضی هاشان آدم نیستند،بلکه همزاد آدمی هستند که بعد از مرگ او، هنوز توی این دنیا سرگردان اند. تیپ و قیافه، افکار و رفتارشان هم شبیه همان آدم است، با این تفاوت که فقط اسم شان تغییر کرده. مثلا این ریحانی با این عینک گردِ ته استکانی اش و سبیلش همزاد صادق هدایت است. احساس می کنم توی ذهنش دارد طرح داستان بوف کوری دیگر را  می چیند.و به جای شخصیت پیرمرد خنزرپنزری،مردی مجازی با ده ها گوشی و شبکه ی مجازی جایگزین می کند.
مثل صادق  هدایت، او هم از ما دهاتی ها خوشش نمی آید. همیشه در سکوت، بدون هیچ حرفی کتابهایش را انتخاب می کند و  می رود.
براتیان با اندام نحیف و  لاغر، قدِ دراز، پیراهن چهارخانه و سبیل ... و موهای ژولیده اش همزاد ریچارد براتیگان است.فامیلش هم شباهت عجیبی به فامیل براتیگان دارد.یک کیف دستی کوچک دارد که همیشه از انگشت اشاره دست راستش آویزان می کند. انگار برای صید ماهی رفته و یک قزل آلا بیشتر نتوانسته، صید کند و همان یکی را هم از انگشتش آویزان کرده.البته به جای "صید قزل آلا در آمریکا"به صید قزل آلا در بجنورد آن هم در بش قارداش رفته.
احتمال دارد همین روز ها یک دختر بچه ی کوچکی با موهای بلوند و پیراهن سبز و چشم های آبی  که مادرش برای خرید رفته و او را توی کتابخانه تنها گذاشته،با انگشتِ اشاره اش ضربه ای به پایش بزند، بگوید برایم یه قصه بگو و او هم همان داستان معروف "برایم قصه یه بگو" را بنویسد. 

بهداد، کنار قفسه ی کتابهای نقاشی ایستاده،"تاریخ کوبیسم" را ورق می زند. او همزاد پیکاسو است. امروز دلم می خواست از پشت سر بروم و یک پس گردنی به اش بزنم و بگویم:" درست است نقاشی های آدمی که تو همزادش هستی، خیلی دوست دارم. مخصوصا"گرنیکا"، "دورامار و گربه"،"زن در حال مطالعه"،را ، ولی این پس گردنی را به خاطر این زدم که تو دیگر مثل پیکاسو، همزاد دورامار را که احتمالا همین دوروبراست. دارد عکاسی می کند و به زودی عاشق تو می شود،اذیت نکنی." 
همزاد فهمیه رحیمی و غزاله علیزاده هم می آیند.گوشه ای می نشینند و درگوشی با هم درباره عشق هاشان پچ پچ می کنند.
 آرزو، با آن قد بلند، وقار و متانت همیشگی اش، سیمین کتابخانه مان است. جلال را هنوز نجسته ام . اگر بداند سیمین اش اینجاست، حتما می آید.
نسرین، فروغ بی پروا و عاشق کتابخانه مان است.
خودم همزاد چه کسی هستم؟هنوز نمی دانم.

@maryamgerivani1358



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیوار هنر و خلاقیت

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1395-03:28 ب.ظ


پشت سرم، بعد از قفسه مشکیِ تازه های کتاب، یک دیوار هست که  پر از بنرها و پوسترهای تاریخ گذشته و کهنه بود.یک جور خاصی فضای کتابخانه را غبارآلود، کهنه و دلگیر کرده بود.مدتها بود دلم می خواست تکانی به این دیوار بدهم.تنبلی می کردم .تا اینکه نگین یک تابلو طرح اسلیمی که با رنگ روغن کار کرده بود.به کتابخانه هدیه داد.وقتی جایی برای نصب آن تابلو پیدا نکردم.تصمیم گرفتم همین دیوار پشت سرم را سروسامان بدهم.کاغذ دیواری طوسی خریدم. روز بعد با کمک جواد که با پدرش دعوایش شده بود و قهر کرده بود،آمده بود کتابخانه،نصب کردیم.جواد بعد از دعوا با پدرش که دختر مورد علاقه اش را برایش نمی گیرد،عصبانی شده و  گفته بود می روم معتاد می شوم،و یا خودکشی می کنم .بعد به ذهنش رسیده بود بیاید کتابخانه پیشِ من.خوشحالم بعد آن دو گزینه، کتابخانه  را بعنوان گزینه سوم انتخاب کرده بود.آمد و اندازه چهار زن پرچانه حرف زد، حرف زد حرف زد تا اینکه دلش خالی شد و خندید و رفت بالای میز و کاغذ دیواری را چسباند.

دیوارِ یکرنگِ طوسی، در کنار قفسه های پر از کتابهای رنگی رنگی  نمای زیبایی به کتابخانه داده.تابلو نگین عزیز را هم  وسط دیوار نصب کردیم.آذین هم که کلاس خط می رود یک شعر به خط نستعلیق نوشت و کمی پایین تر نصب کردیم .اسم دیوار را هم گذاشتیم"دیوار هنر و خلاقیت". و آثار هنری اعضا را هم آنجا نصب می کنیم.








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوتی های ما کتابداران و اعضا

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:یکشنبه 29 فروردین 1395-08:59 ب.ظ


* پسری آمد کتابخونه گفت خانوم کرم دارین گفتم چی!!!!؟؟؟؟ گفت ببخشید کتاب درباره جانواران کوچک باغچه مثلا کرمها دارین .

*کتاب تست شیمی می خواست گفتم نیست، بیرونه ( منظورم این بود که امانته توی مخزن نیست).  سریع از کتابخونه خارج شد. رفت تو حیاط دوری زد و برگشت اومد گفت نبود بیرون، حیاط رو کامل گشتم.

* با مادرش آمده بود . خودش اصلن حرف نمی زد به مادرش می گفت و او به من گفت . گفت ببخشید کتاب" گروه مولفین" رو دارین .

* گفت میگرن دارین گفتم آره از کجا می دونید . گفت پس بده بخونمش .

* زنگ زدم خونشون . مادربزرگ گوشی رو برداشت گفتم به نوه تون بگید کتاب "میخ های تابوت ترا من می کوبم".رو  بیارن تحویل بدن . خیلی تاخیر داره . نصفه نیمه شنیده بود، عصبانی شد و گفت چی گفتی میخ های تابوت خودتو بکوب ...مزاحم فلان فلان  .

* قبلِ عید رف خوانی داشتیم . گفتم رف خوانی داریم کتاب نمی دیم . بعدِ عید زنگ زد گفت این دف زنی تون، دف خوانی تون تموم نشد . بیام کتاب بگیرم. 

*منظورش کتاب" لطفا گوسفند نباشید"بود.گفت کتاب " بیایید همه گوسفند شویم" رو دارین.

maryamgerivan1358@



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کتب پیشنهادی نهاد

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1395-12:51 ب.ظ

منابع معرفی شده نهاد کتابخانه های عمومی برای مطالعه در فروردین ماه 


1-پنجشنبه های فیروزه ای،ساراعرفانی ،نشر نیستان

2-خدا می خواست زنده بمانی،فاطمه غفاری،نشر روایت فتح

3-المراقبات،ملکی تبریزی،نشر حضور

4-مطلع مهر،امیرحسین بانکی فرد،حدیث راه عشق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo