تبلیغات
کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی - خاطرات یک کتابدار - فرمانده

فرمانده

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:شنبه 15 فروردین 1394-01:55 ب.ظ

موهایی یکدست مشکی و کمی فر،ریشی پرپشت و سیاه و صورتی گرد دارد.
انگار برای بازی در فیلم سینمایی ابراهیم حاتمی کیا گریم کرده و قرار است نقش یک فرمانده نوزده ساله را بازی کند و در انتها با گفتن جمله ماندگار فیلم به شهادت برسد.
وقتی وارد مخزن می شود و فرم عضویت را پر می کند و کتاب درباره زندگی شهدا می خواهد. هنوز هم فکرمی کنم برای فیلمبرداری از سکانسی که در کتابخانه اتفاق می افتد به اینجا آمده،هر چند هیچوقت در هیچ فیلمی ندیده ام که سکانسی در کتابخانه آن هم از نوع عمومی اتفاق بیفتد.شاید این اولین فیلم باشد. من هم نقش کتابدار را بازی می کنم. ولی وقتی نشانی از کارگردان و عواملش نمی بینم.مطمئن می شوم،واقعی است.
کم کم بیشتر در جریان کارهایش قرار می گیرم.نگران جوان هایی است که معتاد می شوند و دنبال راهکار می گردد.از من می خواهد اگر کسی را می شناسم به او معرفی کنم تا برای جلسات مشاوره دعوتش کنند. صبور و پرتلاش است، پشتکار زیادی دارد و راهکارهایش را سریع اجرایی می کند. گاهی وقتها سر بعضی مسایل با هم بحث می کنیم.
برای زنی که شوهرش از کار افتاده شده با کمک دوستانش پول جمع می کنند. پیاده کربلامی روند.به روستاها می روند و برای نیازمندان خانه و مدرسه می سازند.وقتی می گوید این مردم بیشتر از خانه،آجر،گچ و سیمان به فرهنگ و کتاب نیاز دارند.مثل همان جمله آخر فیلم،در ذهنم ماندگارمی شود.آنقدر جو گیر می شوم که اگر شانزده، هفده ساله بودم و فلاش بک می خورد و کمی زمان به عقب برمی گشت.احتمالا دوستش می داشتم، نامه می نوشتم،برایش جبهه می فرستادم.
مدتی است دیگرکتابخانه نمی آید.نکند شهید شده باشد؟؟!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سیدی
دوشنبه 17 فروردین 1394 01:31 ب.ظ
سلام وبلاگ خیلی خیلی خوب و زیبا و جذابی دارید.به خاطرش بهتون تبریک میگم.
من از همکاراتون هستم در کتابخانه عمومی ولیعصر شهر داورزن.
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo