تبلیغات
کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی - خاطرات یک کتابدار - کتابخانه فیروزه ای

کتابخانه فیروزه ای

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:یکشنبه 30 فروردین 1394-02:57 ب.ظ

از بس خانه نشستم و رفتم  وایبر و لاین... اندازه گاومان شدم.اگر فکری به حال خودم نکنم،با این سرعتی که در یک سال دوازده کیلو اضافه کردم ادامه بدهم، قطعا خواهم ترکید.
مدتی است شروع کردم به پیاده روی.گاهی تا خانه خواهرم، شهرک پیاده میروم. ازخیابان ها، پیاده روها، چهارراهها،دخترها، پسرها، زن ها و مردها و از غم ها، شادی هاو حسرت ها، تنهایی های زیادی می گذرم.

از پیاده روهای زیبا و نوساز با سنگفرش های خاکستری و تکه های فیرورزه ای رد می شوم. می گویند یک روز شهردارمان که در هوای صاف بهاری برای قدم زنی به آسمان رفته بود، عاشق رنگ فیروزه ای آسمان می شود و تکه هایی از آن را با خودش می آورد و می چسباند وسط پیاده روها تا هم شهرمان زیبا شود و هم احتمالن در آینده، فیروزه ای، رنگ تبلیغاتی اش است برای نمایندگی مجلس.
از کنار ساختمانهای بلند رد می شوم.مردی را می بینم که سرش را کرده توی آشغالها، دنبال نان می گردد و یا شاید پول مواد.
دختری زیبا را می بینم که با گوشی اش آدرس پارک را به پسری می دهد.پسر دست تکان می دهد و می آید،لبخندشان لو می دهد که اولین دیدارشان است ومدتها مجازی با هم در ارتباط بودند.بالای سرشان  مثل فیلم ها ابری تشکیل شده و نوشته شده" ما وایبری هستیم، ما لاینی و هیستوگرامی ...هستیم.".

از قیام و فردوسی رد می شوم. در ادامه مسیرم به محله ای می رسم که هیچ شباهتی به شهر ندارد.حاشیه ای که زیاد هم حاشیه نیست و شهر مدتهاست از آن گذشته، ولی آنجا هنوز هم حاشیه است. کوچه های تنگ و بدون درخت،زنهایی با چادر رنگی که کنار در خانه هاشان به انتظار خوشبختی نشسته اند و مردانی که سر چهارراه تیله هاشان را به خانه هاشان هدایت می کنند. و بچه هایی که تنها سرگرمی شان فحش دادن به هم و خندیدن است.
حالا، بچه هایی که از آن محله می آیند و توی فرم عضویت کتابخانه آدرس خانه شان را می نویسند.هزار تا قانون کتابخانه ای را دور می زنم تا رایگان یا نیم بها عضوشان کنم.پسرهای دبیرستانی که قدشان به زور کمی بالاتر از میز امانت می رسدو گونه هایی زبر و سرخی دارند و گاهی هم رفتارهای وندالیستی.بچه های آن محله هنوز مشارکت گروهی فعالی با هم دارند، اگر سرگروهشان کتابخوان شود همه را کتابخوان می کند.اگر جوشکار شود، همه جوشکار و اگر معتاد شود ...

کاش وقتی شهردارمان آن بالا بود از آنجا به این محله هم نگاه می کرد، اگر می دید حتمن برایشان شیر توی دبه های فیروزه ای می ریخت و می برد تا قدشان اینقدر کوتاه نشود. و  برایشان کتابخانه فیروزه ای می ساخت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
gh.v
یکشنبه 30 فروردین 1394 11:15 ب.ظ
ممنونم که خیلی خوب هستید، چه توی طرز فکر و چه توی نوشتن. انقدر که وقتی شب امتحانه و برای اولین بار داره وبلاگتون رو میبینه، بشینه 2 ساعت همه پست ها رو بخونه و تازه آخرش ناراحت باشه که چرا تموم شد.
اگر براتون مقدور باشه و بتونید با همین کیفیت بنویسید، خیلی خوب میشد که زود به زود پست بذارید.
پاسخ مریم گریوانی : ممنون از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo