تبلیغات
کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی - خاطرات یک کتابدار - صد سال تنهایی

صد سال تنهایی

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:سه شنبه 17 شهریور 1394-12:03 ب.ظ


سر صبح است، مراجعه ای نیست.وقتی مطمئن می شوند کسی نمی آید، مثل وروجک آقای نجار شروع می کنند به حرف زدن. بعضی هاشان می آیندروی میز امانت کنار من می نشینند. پشت جلد، مقدمه و قسمتی از متن شان را می خوانم، تا موضوعشان دستم بیاید به مراجعان معرفی کنم و یا ببرم خانه کامل بخوانم."آموزش قلب ها و اندیشه ها"، "دیوانگی در بروکلین"پل استر،" محبوس" ونه گوت،"پنج زبان عشق نوجوان"، "کودکی بازیافته "و چند تای دیگر از صب اینجایند.

رف آخر قفسه روبرویم، چند جلد کتاب قطور هست که امروز چند بار می روم سراغ شان و توی قفسه مرتب شان می کنم. ولی باز همه شان غش می کنند و دراز به دراز می افتند توی قفسه. کلافه اند و حوصله شان سر رفته، حتی این غش گیرها هم تحمل اینهمه وزن و شکم های برآمده شان را ندارند. غرغر می کنند که چرا ما را کسی امانت نمی برد، چرا جایمان تنگ است؟ چرا به ما توجه نمی کنی؟ چرا ما را به مراجعان معرفی نمی کنی؟ و چرا چرا چرا ... می گویم شما محتوا و موضوع جذابی ندارید که کسی بخواند، لذت ببرد و یا به فکر فرو برود. کاش درخت می ماندید و طبیعت را زیبا می کردید. نویسنده هاتان هر چه خواستن نوشتنَ شما رُ چپاندن  توی کتابخانه ها. حالا اینجا براتان مثل زندان شده و غرغرتان را سر من کتابدار خالی می کنید. من که در انتخاب شما نقشی نداشتم. زیاد حرف بزنید وجین تان می کنم .

اسم وجین را می آورم می ترسند و ساکت می شوند.

" صدسال تنهایی" گفتگویم را با این چاقالوها  می شنود. لبخند می زند و می گوید:" عجبا. کتابهای خودتان را هر روز فربه تر می کنین. ولی منُ از موقعی که به فارسی ترجمه شدم و اومدم ایران. هر سال یک بخشی از مطالبمُ کم می کنید. می ترسم کم کم از لاغری بمیرم."

 می گویم: شما با اینهمه مشکلات هنوز هم  طرفدار زیاد دارین و همیشه امانت می برندتون.

درددلش باز می شود و شروع می کند به حرف زدن : من از اونایی که منو امانت می گیرن یا می خرن و می خونن، ناراحت نیستم. دقیق مطالعه می کنن و گاهی یک جمله جالب می بینن اونو  یادداشت می کنن و توی شبکه های مجازی منتشر می کنن که این اصلن بد نیست. ولی انگار  همان چند نفرن که می خوانن. و بقیه فقط کپی پیست می کنن و کل شبکه های اجتماعیُ پر می کنن از جملات من و کتابایی امثال من. همه هزار تا لایک می کنن.با خودم میگم. فرداست که بریزن سرم و آنقدر بخوانن که پاره پوره شم و به چاپ چندم برسم. ولی روز بعد همه چیز یادشون میره.

کمی توی قفسه جابجا می شود تا جا برای بقیه کتابهای نویسنده اش باز شود، می گوید:" از جملات ما فقط مثل یک قرص مسکن استفاده می کنین . دنبال ادامه مطلب و پیگیری وخواندن نیستین.

گرم حرف زدن بودیم که یک عضو آمد توُ پرسید: شما کتاب" صدسال تنهایی" مارکزُ دارین؟

 چشمکی زد، لبخندی زد، پرید توی دستهای مهربان عضو خوبمان، رفت تا دو هفته دیگر. مکالمه مان نیمه تمام ماند تا بعد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo