تبلیغات
کتابخانه عمومی موسوی بجنوردی - خاطرات یک کتابدار - کتابخوان

کتابخوان

نویسنده :مریم گریوانی
تاریخ:شنبه 23 دی 1396-02:50 ب.ظ

خانۀ ما یک کوچه بالاتر از کتابخانه است. من عاشق کتاب بودم و هر چه به پدر و مادرم می گفتم بروم کتابخانه، اجازه نمی دادند. صبح ها، برایم صبحانه، پنیر و گردو  روی میز می گذاشتند و می رفتند. به من هم می سپردند جایی نروم و منتظر بمانم تا برگردند. موقع رفتن همیشه قول می دادند برایم کتاب بیاورند. ولی باز فراموش می کردند. آنها صبح زود، از خانه بیرون می زدند.می رفتند سرِ کار. شب بر می گشتند. من تنها توی خانه تاریک، نمور و کوچک مان می ماندم. گاهی حوصله ام سر می رفت. می رفتم توی حیاط، توی  باغچه خاک بازی می کردم.چاله چوله درست می کردم.ولی باز نمی توانستم از فکر کتاب بیرون بیایم.

آخر یکروز یواشکی بعد از رفتن پدر و مادرم، رفتم کتابخانه. از درِ پشتی رفتم تا کسی مرا نبیند.خودم را به پنجره ی سبز مخزن کتاب رساندم. از آنجا می توانستم همه کتاب ها را ببینم. سرم را به شیشه پنجره چسبانده بودم و از دیدن کتابها داشتم لذت می بردم که  صدای جیغ و دادِ یک مراجعه کننده در آمد که مرا با انگشت به کتابدار نشان می داد و اسمم را صدا می زد.کتابدار تا چشمش به من افتاد از پشت میز فرار کرد رفت بیرون. ترسوها من را هم ترساندند. از جلوی پنجره دور شدم. رفتم توی محوطه، برای خودم قدم زدم. ظهر شد.خلوت شد. پاورچین پاورچین خودم را به مخزن کتاب رساندم. از ترس اینکه کتابدار  مرا ببیند و دوباره داد و قال راه بیاندازد. یواشکی رفتم  لای قفسه ها قایم شدم. من و این همه خوشبختی، اینهمه کتاب محال بود.کتابدار شیفت عصر آمد. او اصلا از وجود من خبر نداشت. قبل اینکه کارش را شروع کند یک عضو آمد و گفت صفحه اینستاگرام اش را می خواند. با خودم گفتم او خطرناک است. اگر از وجود من توی کتابخانه باخبر شود، فضای مجازی را، پر می کند. جیکم در نیامد. مراجعان می آمدند و می رفتند. او کتاب معرفی می کرد.به یکی پاکت ها، ریموند کارور را معرفی کرد به آن یکی تنهایی پرهیاهو و کودکی بازیافته را. یادم باشد این کتاب ها را  اگر توی کتابخانه پیدا کردم حتما بخوانم. به یکی هم که انگار اصلا کتاب نخوانده بود گفت از کتاب های کودک شروع کند. گفت کتابهای کودک حس خوبی می دهند.

تا این حرف کتابدار را شنیدم خواستم از مخزن اصلی خارج شوم بروم بخش کتب کودکان که دو دختر دبیرستانی که روبروی میز امانت ایستاده بودند، من را دیدند. آنها هم جیغ و داد کردند و کتابدار شیفت عصر را هم از وجود من باخبر کردند.بعد از رفتن آنها کتابدار آمد توی بخش کودک دوری زد، ولی مرا ندید. من با خیال راحت رفتم سراغ کتابها . با اینهمه تعریفی که کتابدار از کتابها می کرد و به اعضا معرفی می کرد کتاب بخوانند. حالا مانده بودم که چکار کنم. بخوانم شان یا بجَومشان.

تصمیم گرفتم اول قسمتی از کتاب، مقدمه و پشت جلد را بخوانم . اگر خوشم آمد تا آخر بخوانم و کتاب را دوباره توی قفسه بگذارم. بشوم موشِ کتابخوان. ولی اگر خوب نبودند بجوم شان. در واقع آنها را وجین کنم و کتابدارها و اعضای کتابخانه را هم از دست این کتاب های بی محتوا خلاص کنم. یک کتابخانه پرمحتوا و با کیفیت تحویل شان بدهم.

پدرمادرم که همیشه آرزوی داشتند، من توی کارخانه پنیر، یا سیلوی گندم مشغول به کار شوم.هنوز از شغل جدید من اطلاع ندارند.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
علی اکبر رحمانی
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:17 ق.ظ
سلام خیلی وقت بود و هست نه به وبلاگتون سر زدم و نه به کتابخونتون، امروز خیلی از مطالب عقب افتاده وبلاگتون رو خوندم(عقب افتاده برای من) و لذت بردم بس لذت بردنی!
خیلی مسرور و مغرور و محسور و محشور هستم که خودم نویسنده نشدم اما باعث شدم خیلی ها نویسنده شن!(عمرن اگر منظور نظرم شخص شما باشید، اما منظورم برخی ها هستن که نام نمی برم اما آن را به فال نیک می گیرم.)
پر واضحتر بگم اینکه خیلی از دوستان در اطراف و اکنافم وقتی دیدند من مثلن قلم می زنم با خود گفتند: ''عِه! اکبر با این سواد کمش، با این قیافه اش، با این هیچکاره بودنش می نویسه من چرا ننویسم؟؟!!''
اینجا بود که دیدم کاری بس مثبت نموده ام گویا خودم بی خبر بوده و هستم!
و از این اتفاق مبارک و میمون بر خود می بالم و می حالم!
همچنان مرا خواننده آثارتان بدانید.

پیروز و موفق و موید باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo